۱۳۸۹ شهریور ۱۷, چهارشنبه

بابا پُ تِ تا

دخترکم داره یواش یواش دایره لغاتش وسیع میشه. ک، گ،ر،ب، پ، ت، د، م، ن،ل، س حرفایی هستن که میتونه کامل بگه و کلماتی مثل گل و کلید و ابر رو خیلی خوب ادا میکنه.
کیانا مدتها بود که سه نفر بابا مرتضی، بابا حاجی و بابایی رو بابا خطاب می کرد ولی دو-سه روزه که بینشون فرق قائل شده ومی تونه متفاوت ادا کندشون. مثلا به بابا حاجی میگه "بابا دِ" و به بابا مرتضی هم میگه "بابا پُ تِ تا".
اسم های دیگه ای که دخترم می تونه صدا کنه اینها هستند: "علا: علی رضا"، "علِ:علی"،" آیلا:آیلین"،" من نا: مهناز" و "آمان:سامان".
راستی یادم رفت بگم که اولین اسمی که دخترم یاد گرفت "علی رضا" اسم پسر همسایه بود که اون اوایل دخترم صداش می کرد"اَدیدا".

۱۳۸۹ شهریور ۶, شنبه

دريا

دخترم علاقه شديدي به آب يا بهتر بگم آب بازي داره. هرجا ليوان، بطري آب، شيرآب، شلنگ و يا حوض ببينه تند تند ميگه آب آب آب آب.تو تي وي هم چشمش دنبال آبه حتي آب انيميشن. ;).
چون تو جاهاي پر درخت (پاركها) حوض آب و فواره ديده، هرجا يه تعداد بيشتر از حد معمول سبز باشه و درخت داشته باشه باز كيانا ميگه آب. به عشق آب حموم ميره، به عشق آب دست و صورت ميشوره و كلا فكر نكنم چيزي رو بيشتر از آب دوست داشته باشه. به همين خاطر اين بار كه رفتيم شمال، تصميم گرفتيم ببريمش لب دريا تا ببينيم چه مي‌كنه با ديدن اون همه آب.
لب دريا كه رسيديم انتظار داشتم كيانا طبق معمول با ديدن آب ذوق كنه و تند تند بگه آب آب آب آب و با دستش آب بيكران رو نشون بده ولي‌اصلا اينجور نشد. دخترم در كمال تعجب و كاملا ساكت داشت به دريا نگاه ميكرد. هرچي بهش ميگفتم آب رو ببين چقدر قشنگه، هيچ توجهي به حرفم نميكرد. كاملا مبهوته دريا شده بود.
كفشش رو از پاش درآوردم و گذاشتمش رو شن‌ها. دو سه قدم برداشت ولي همچنان نگاهش به دريا بود. چند ثانيه بعد يه موج اومد و پاهاي دخترم رفت تو آب. همين باعث شد كيانا بترسه و شروع به گريه كنه. من كه اصلا انتظار اين عكس‌العمل دخترم رو نداشتم، كلي خورد تو ذوقم. بغلش كردم و باز آب رو بهش نشون دادم و لي فايده نداشت چون به محض اينكه گذاشتمش رو شن ها دوباره گريه كرد.
گريه كيانا همه رو بسيج كرد كه اون رو با دريا دوست كنن. مخصوصا من و بابا مرتضي كلي ادا و شيرين كاري كه دخترم بخنده و... .بعد كلي عمليات شيرين كاري كيانا راضي شد كه ديگه گريه نكنه و از اينكه آب به پاهاش مي‌خوره، نترسه. بالاخره بعد از چند دقيقه اين نترسيدن هم جاي خودش رو به لذت بردن داد. اينقدر كه تا يه موج نزديك ميشد، كيانا با ذوق مي‌گفت" آب آب آب" و اينجوري ما رو از اومدن موج با خبر ميكرد و وقتي موج بهمون ميخورد دخترم با تمام وجود ميخنديد واين همون چيزي بود كه انتظارش رو داشتيم. :) تازه كنار آب بازي، دخترم شن بازي هم ياد گرفت. دستش رو به شن ها ميزد و با تعجب به دستش كه يه لايه شن روش رو پوشونده بود، نگاه ميكرد و بعد با موج بعدي دستش رو تميز مي‌كرد .
خلاصه دخترم پنجشنبه گذشته اينقدر آب بازي كرد كه تمام لباسش خيس شد و شانس آورديم كه براش لباس اضافي برداشته بوديم وگرنه بايد با همون لباس خيس تو ماشين بغلمون مي‌نشست.
بايد از اين به بعد بيشتر به دريا سر بزنيم. مگه نه دخترم؟؟؟

۱۳۸۹ شهریور ۲, سه‌شنبه

کیانا خانوم آماده شده که بره مهمونی


حیف که به علت ذیق دوربین با موبایل عکس گرفتم.

۱۳۸۹ مرداد ۱۸, دوشنبه

حركت به عشق توپ

كيانا كوچولوي من از چهارشنبه پيش راه افتاده و با قدمهای کوچیکش همه جا رو میگرده و من طبق معمول با چند روزتاخير دارم مينويسم.
آغاز راه رفتن كيانا به عشق ضربه به توپ بود. اينطوري كه بابا مرتضي در حاليكه دست كيانا رو گرفته بود يه ضربه به توپ زد و بعدش نوبت كيانا بود. كيانا بعد چندبار ضربه به توپ بدون اينكه حواسش باشه دست بابا مرتضي رو ول كرد و رفت دنبال توپ و با اينكه چند بار افتاد زمين. سريع پا ميشد و ادامه ميداد. خلاصه ما هم به بهانه توپ بازي 1-2 روز كيانا رو راه برديم تا اينكه به "راه رفتن " گرفتار شد :)
اين 1-2 روز اخير هم همش داره راه ميره. از وقتي كه بيدار ميشه تا وقتي كه ميخواد بخوابه. حتي موقع غذا خوردن بعد هر يه قاشق غذا پا ميشه راه ميفته و من بايد بگيرمش.
امروز هم دخترم کفشهای قرمز قشنگش رو پوشید، دست بابا و مامانش رو گرفت و برای هواخوری و قدم زدن رفت پارک نزدیک خونه.

۱۳۸۹ مرداد ۳, یکشنبه

لي لي حوضك

درحاليكه انگشت سبابه اش رو روي كف دستم ميچرخونه ميگه: قيژژژژ. بعد تند تند چهار تا انگشتم رو جمع ميكنه و به انگشت شستم كه ميرسه. ميگيره ميچرخونه و بلند ميگه:" مَ مَ"

۱۳۸۹ تیر ۲۹, سه‌شنبه

تازه ها

کیانا خانم کلی بزرگ شده با کلی شیرینکاری و ادا اصول جدید

1- دخترم بالاخره با کلی تاخیر چندتا دندون با هم داره درمیاره

2-کلی 3 چرخه ای که صبا خانوم بهش داده رو دوس داره. یه مدت هی گریه و گیر که سوارش کنیم و بچرخونیمش. مخصوصا به محض اینکه باباش میرسید خونه، سریعتر از اون میرفت پیش چرخش می ایستاد و منتظر باباش میشد که سوارش کنه و اگه باباش یه کم تاخیر میکرد تو سوار کردنش، گریه اش میرفت آسمون. ولی الان خودش دیگه میتونه سوار و پباده شه (البته با یه تکنیک جالب) و تا حدودی مستقل از ما با چرخش بازی می کنه.
3- دکمه های تی وی، کلا شدن اسباب بازی خانوم. میره جلو اون می ایسته و یا کانال عوض میکنه و یا ولوم میده. اینقدر این کار رو کرد که باباش مجبور شد یه تیکه مقوا بچسبونه رو دکمه ها.

4- این روزا یه تبلیغ شامپو بچه گلرنگ پخش میشه که توش چندتا دختر کوچولوی خوشگل شعر میخونن و کیانا اونو خیلی دوس داره و تا شروع میشه کیانا خانوم شروع میکنه به دست زدن و خندیدن. البته آهنگ انتهاییه سریال فاصله ها رو که یه آهنگ آروم و پروانه ای هم، خیلییی دوس داره.

5- کیانا خانوم یه سری کلمه رو کامل ادا میکنه، مثل آقا (با تشدید روی ق) و هاپو و بعضی ها رو نصفه مثل پَ که یعنی پتو.
6- کیانا تازگیها ادای حرف زدن رو درمیاره. میگه:بودوو بوودی بودوو بودی :))) مخصوصا اگه از یه موضوعی خیلی ذوق کنه اول الکی میخنده ( مثلا میگه "ها ها") و بعد شروع به صحبت میکنه. اولین بار که این مدلی صحبت کرد تو ماشین تو راه برگشت از ساوه بودیم . ماجرا از این قرار بود که کیانا خانوم خیلی خوابش میومد ولی نمیخوابید و ما از بابا حاجیش خواستیم که دعواش کنه. بابا حاجیش هم یه کم تند بهش گفت بخواب و کیانا خانوم هم که از گل نازکتر از باباحاجیش تا اون موقع نشنیده بود، کلی از این مدل حرف زدن بابا حاجیش تعجب میکرد و با تعجب برمیگشت سمت من و میگفت: "بودوو بوودی بودوو بودی". حالا فکر کنید بابا حاجیش چه جوری باید جلو خنده اش رو میگرفت؟؟؟
7- و بالاخره دخترم عاااشقه آب بازی و فواره اس. تو حموم هم تا وقتی کف شامپو تو صورتش نره. با جیغ های ناشی از ذوق و آب آب گفتن، حموم رو میذاره رو سرش.


عزیزکم هر روز سرزنده تر و شاداب تر از روز قبل باشی.



۱۳۸۹ خرداد ۲۳, یکشنبه

تولد يك سالگی کیانا خانوم

تولد یک سالگی کیانا خانوم رو همراه با تولد سی و یک سالگی باباش با هم ودر کنار فامیل جشن گرفتیم. حیف که خونمون کوچیک بود وجای خیلی ها خالی.
ایشالا تولد صد و بیست سالگیشون. :)