۱۳۹۰ خرداد ۱۸, چهارشنبه

دختر خانوم دو ساله

باورم نمیشه که دو سال از اولین باری که دخترم رو در آغوش گرفتم گذشته. انگار همین دیروز بود که صبح زود ( که من خواب رو با هیچی عوض نمی کردم ;) ) گفت زود باشید، بیدار شید و خودتون رو برای اومدن من آماده کنید.
دخترک شیرینم اومد و تو این دو ساله به زندگیمون رونق بیشتری داد. برنامه زندگیمون رو کلی تغییر داد و شد محور تمام حرکتهای من و بابا مرتضی. اومد و شد گل سرسبد خونه به طوری که اگه خونه باشیم و نباشه، تمام وجودمون برا اومدنش لحظه شماری میکنه و خونه بدون حضورش اصلا برامون قابل تحمل نیست. اومد و شد یکه تاز آرزوهامون. برا خوشحال کردنش تلاش می کنیم و با "آخ جون" و "هورا" شنیدن ازش انگار دنیا رو بهمون دادن. هر پلن و برنامه ای اگه یه کم به ضررش باشه از طرف ما رد میشه و برا هر تصمیمی اول سلامت و آسایش عزیز دلمون رو در نظر می گیریم و همیشه و همیشه از اینکه در کنارمونه خدا رو شکر، شکر و شکر می کنیم.

بارها و بارها از طرف دوستان مورد انتقاد قرار میگیرم که چرا برنامه های فردی خودم رو مثل رفتن به استخر و سینما انجام نمیدم و همیشه ا زاینکه باید بدون کیانا به اینجور جاها برم، اجتناب می کنم. به قول رزیتا دوست عزیزم زندگی من به دو بخش اصلی قبل و بعد از کیانا تقسیم شده و بعضی از فعالیتها به دلیل اینکه برای انجامشون باید از دخترم دور باشم، کلا متوقف شده و یکی دیگه از دوستان (عمو مسعود یا به قول کیانا عمو مسگود) معتقده وقتی کیانا بزرگ شد و به دنبال برنامه های خودش رفت و من رو تنها گذاشت، من از اینکه در این ایام به خاطر اون از بعضی از تفریحاتم صرفنظرکردم، کلی افسوس می خورم.
با وجود تمام این انتقادات من هنوز فکر میکنم که بین تفریحات بدون کیانا و حضور در کنار کیانا من همچنان "با کیانا بودن" رو ترجیح میدم و دلیلش فقط و فقط نیاز و احساس خودمه و حاضر نیستم بیشتر از زمانی که به خاطر کارم در کنار دخترم نیستم، بودن با عزیز دلم رو ازدست بدم. واین کار من هیچ دینی رو برگردن دخترم نمیذاره و امیدوارم در آینده به این دلیل دخترم رو محدود نکنم. :)

بگذریم. این مطالب رو خیلی وقت بود میخواستم بنویسم ولی دیگه مصادف شد با دومین سالگرد تولد دخترمون.
 --------------
کیک تولد، شمع و فشفشه برای دخترم خیلی جالب بود و دخترم بارها و بارها شعر تولدت مبارک رو برا خودش خوند و ما هم باهاش همسرایی کردیم.   دخترم تولدت رو از صمیم قلب تبریک میگم.
---------------

دخترم از بیست و سه ماهگی دیگه شیر مادر نمیخوره و به قول خودش بزرگ شده. اولین شبی که می خواست شیر نخوره خونه بابا حاجی و پیش مامانی و مهناز جون خوابید و اون شب،اولین شبی بود که من و مرتضی دور از کیانا بودیم، به ما خیلی سخت گذشت و بابا مرتضی کلی از دست من شاکی بود که چرا کیانا نیست. مامانی میخواست شب بعد هم نگه داره کیانا رو. ولی دخترکم از بعد از ظهرش اینقد گریه کرده بود و سراغ مامانش رو گرفته بود که مامانی زنگ زد و گفت بیا دخترت رو ببر :) .  و من هم از خدا خواسته رفتم دنبال عزیزکم. ولی خوب دو شب بعد هم سخت بود. چون کیانا خانوم موقع خوابیدن سراغ شیر رو می گرفت و به هیچ روشی هم راضی نمیشد و فقط از اونجا که بعد از ظهر نمیخوابید، شب، بعد از گریه سریع خوابش می برد و همین خستگی زیادش و سریع خوابیدن باعث شد این دوشب هم بگذره و از شب چهارم کیانا خانوم بدون گریه خوابید :) .

-------------
یه دفترچه خاطرات خریدم که بعضی از شیطنتها و حرفهای کیانا رو که نیاز به سانسور برای نوشتن تو وبلاگش داره، اونجا با خیال راحت بنویسم. ;)
----------------

۱۳۹۰ فروردین ۲۲, دوشنبه

دخترم چقدر بزرگ شده

تو این مدتی که از دخترم ننوشتم، دخترم خیلی خیلی بزرگ شده وحرفایی می زنه و کارایی میکنه که من و باباش و تقریبا همه اطرافیان رو متعجب می کنه. بارها شده که من و بابا مرتضی از خودمون پرسیدیم که دخترمون واقعا باهوش و به قول خودش "با استداد"ه یا بقیه بچه ها هم در این سن و سال مثل کیانا یا نزدیک به اونن. :) 
دخترم از اوایل زمستون که 1.5 ساله بود تقریبا خیلی خوب حرف میزد و شعرهایی که میخوندم رو با من میخوند به این صورت که یه بخشی از شعر رو من میخوندم و دخترم قسمت بعدیش رو میگفت. بعد نوبت من بود و به همین ترتیب یکی درمیون میخوندیم تا شعر به آخر برسه. اولین شعری که با هم خوندیم "یه توپ دارم قلقلیه" بود که یکی دوبار تو راه برگشت به خونه براش خونده بودم که سریع یاد گرفته بود و به روشی که گفتم تا تهش با من میخوند. ولی خوب بعضی از کلمات رو نمیتونست بگه ونصفه نیمه میگفت. ولی الان تعداد شعرهایی که یاد گرفته بیشتر شده و میتونه بعضی ها رو به تنهایی و بدون کمک من بخونه. فقط کافیه شناسه شعر رو بهش بگی که بلافاصله شروع کنه به خوندن. البته اگه باهات دوست باشه و ازت خجالت نکشه. :)

تو این مدت دخترم شیرینکاری ها زیادی کرده که دوست دارم چند تاش رو اینجا بنویسم. این مدت که این سایت بیچاره یا به قول کیانا "بیچاله" رو فیلتر کردن کلی ننوشتم و کلی عقب افتادم. :(

اول چندتیکه شعربه زبون کیانا مینویسم:
1- شعرخاله سوسکه
خاله سووووسکه خاله سووووسکه تو بُدو چوجا میری تا من بیام 
اگه تو زنم بشی هیشی دیگه من نمیخوام
2- 
گل همه رنگش خُبه بچه زرنگش خُبه
تو کتابا نوشته تنبلی زشته (درحالیکه انگشتش رو به چپ و راست تکون میده)
... تا آخر
3- علوسک قَشَنِ من قِمِز پُشیده 
  ....علوسک من چشماتو باز بُتُن وقتیکه شب شد اونوخ لالا بُتُن
بیا بریم توی حیاط با من بازی بُتُن  توپ بازی و شن بازی و طناب بازی بُتُن
4-
تبلُد تبَلُد، تبلُدت مبالَک.  مبالَک مبالَک،تبلُدت مبالَک.
بیا شَما رو فوت بُتُن. تا صد سال زنده باشیییید

-------------------------------------------------

قبل عید دخترم از مامانی و باباحاجی یاد گرفت که وقتی چیز جدیدی کسی میخره بهش بگه مبارکه. اینجوری بود که به ازای هروسیله یا لباسی که برا عید خریدیم، کیانا باید چندین و چند بار میگفت: مباالکه. مبالکه.  و در طول روز گه گداردور خونه میچرخید و روی وسایل و لباسهای جدید دست میکشید و میگفت: مبالکه. مباالکه.

------------------------------------------------

از دو ماه پیش دخترم به کارتون علاقه زیادی پیدا کرده و اگه بهش اجازه بدم، 24 ساعته میخواد کارتون ببینه که خوب البته این اجازه معمولا داده نمیشه و حواسش با بهانه های مختلف پرت میشه. با همه این ملاحظات باز یه سری  از کارتون هاش رو بارها بارها دیده و همه رو حفظ شده. طوری که اکثر اتفاقات کارتون ها رو قبل اتفاق افتادنشون اعلام میکنه و آخرهای کارتون شروع میکنه به نق زدن و بعضا گریه کردن که چی؟؟ کارتون داره تموم میشه.

------------------------------------------------

وقتی نشستی و به پشتی تکیه دادی. کیانا تصمیم میگیره از پشتت رد شه. اون موقع میگه: بِبَشیدا. بِبَشیدا. تولو خدا لَد شم. اینطوری میشه که تو چاره ای نداری که خودت رو یه کم جابجا کنی تا خانوم  بارها و بارها همراه با عذرخواهی رد شه.

------------------------------------------------

یکی دو ماه پیش کیانا خانوم در حالیکه میخاست کنترل تلویزیون رو از رو میز برداره، نا خاسته دستش خورد به یه سوغاتی شیشه ای و اون رو انداخت زمین و یه تیکه از سرش شکست. درحالیکه داشتم شیشه ها رو جمع میکردم با ناراحتی و بدون اینکه به کیانا نگاه کنم، گفتم : کیانا از دستت چیکا رکنم؟ که یهو دیدم از پشت سر اومد وصورتم و بوس کرد و گفت: مامان بِبَشید. فکر میکنید من در اون شرایط باید چیکار میکردم جز اینکه محکم بغلش کنم و با تمام وجودم خوشحال شم؟ :)

----------------------------------------------

ماجرای تماشای عمو پورنگ و ماشین بازی:
در طول چند روز اول عید که خونه مامانی و بابایی بودیم. آقا سامان (پسر عمه کیانا) میخواست ماشین بازی کنه با کامپیوتر و کیانا هم میخواست عمو پورنگ ببینه. حالا مکالمشون:
کیانا: سامان عمو پورنگ ببینم؟  سامان: نه
کیانا: تو لو خدا عمو پورنگ ببینم؟ سامان: نه
کیانا میره دنبال یه نفر که دستش رو بگیره و بهش بگه که بیاد سامان رو از پشت کامپیوتر بلند کنه.
دوباره کیانا: سامان کارت تموم شد؟   سامان: نه
کیانا: تولو خدا. گناه دالَما.  سامان: نه
کیانا: برم مامانت بگم دفا [دعوا] بُتُنه؟؟؟  
و بالاخره سامان راضی میشه بلند شه ولی کیانا هم از دیدن عمو پورنگ پشیمون شده ؛)

------------------------------------------------

دو سه روز اول عید عمو حسام (نامزد عمه مولود جون) مثل ما قائمشهر بود. کیانا البته فقط روز اول ازش خجالت میکشید ولی بعدش کلی باهاش دوست شد. اینقدر که وقتی میپرسیدی کیانا عمه مولود با کی رفت؟ میگفت: عمو حسام. خیلی دوسش دارما . !!! :)

------------------------------------------------

روز 12 فروردین رفتیم 12 بدر. برای اینکه اولا 13 بدر تو شمال تقریبا جای خلوت پیدا نمیشه. دوما باید قبل از اینکه ترافیک شدید جاده شروع بشه، برمیگشتیم.
چون هوا یه کم سرد بود، چادر زدیم. کیانا که تا اون موقع چادرمون رو ندیده بود کلیییی ذوق کرد و هی به همه میگفت: " مثلا اینجا خونه ماست، بفرمایید بفرمایید". حالا این مثلا رو از کجا یاد گرفته و معنیش رو از کجا فهمیده، ما که نمیدونیم.

------------------------------------------------

دخترم الان روابط خانوادگی رو کاملا میفهمه و نسبتها رو میدونه. اینکه کی مامان کیه و ... .

------------------------------------------------

کیانا بعضی موقع ها بازیش میگیره و هی میگه: اصن قهرم و راهش رو میکشه و میره یه گوشه پشت به ما میایسته. بعد چند لحظه بعد، بدو بدو میاد و میگه آشتییییییی و دوباره تکرار و تکرار.
بالاخره چند روز پیش کاشف به عمل اومد اصطلاح اصلا قهرم رو از خاله مهناز یاد گرفته.

------------------------------------------------

دیشب کیانا نشسته بود پای لپتاب باباش. وقتی باباش اعتراض کرد و گفت پاشو. برگشته میگه: بذار کارم تموم بشه. بعدش پا میشم. بابا مرتضی هم با شنیدن این حرف، منتظر شد که کار کیانا خانوم تموم شه و بعد بره پای لپتابش.

------------------------------------------------

کیانا به جای کلمه من میگه خودم. میره در میزنه و در جواب کیه میگه خودم. این عروسک مال کیه؟ خودم. این کتاب برا کیه؟ خودم.  به همین منوال به جای تو هم میگه خودت. 

------------------------------------------------

بعضی شب ها کیانا خیلی بد میخوابه. من هی بهش اصرار میکنم که چشماش رو ببنده و وقتی بعد کلی وقت (که بعضی موقع ها به بیش از یک ساعت میرسه) هنو بیداره. من که از شدت خواب چشمام باز نمیشه برمیگردم و پشت میکنم بهش. کیانا یه مدت ساکت میمونه. بعد اصرار میکنه که به سمتش برگردم و وقتی توجه نمیکنم با حالت  گریه میگه مامان : "ندا ( نگاه) کن، چشامو میبندم."من هم که کلی عذاب وجدان گرفتم، برمیگردم سمتش. و دخترم معمولا اینقد چشماشو میبنده که خابش میبره. در حالیکه من مدام در حال بوس کردنش هستم.

------------------------------------------------

دخترم در مجموع خیلی مودبه ؛)
همین الان داره یکی از وسایلش رو به من میده و مرتب میگه مامان بفمایید :) و یا بابا بفَمایید.
معمولا وقتی هم که صداش میکنم، هرجای خونه باشه، میگه: بله. بله مامان. چی کار داری؟ :)

۱۳۸۹ دی ۲۵, شنبه

اولین برخورد با برف (برف یا آشگال)

تاریخچه ماجرا: 
دخترم به وجود آشغال رو زمین مخصوصا تو خونه خیلی حساسه. تو خونه کوچکترین آشغال روی زمین توجهش رو جلب میکنه و باید سریع بره و با انگشتهای کوچیکش آشغال یا به قول خودش آشگال رو از رو زمین برداره و بندازه تو سطل. حتی اگه آشغالی رو نبینه و پاش بره روش، اینقدرمیگرده تا پیداش کنه و بندازه تو سطل.

امشب:
بالاخره محلمون برف اومد. اینکه میگم محلمون دلیل داره. چرا که چند روز پیش هم برف اومده بود. جنوب و شمال تهران. درحالیکه محل ما (خیابون آزادی) نه تنها از برف که از بارون هم خبری نبود. ولی امروز از بعد از ظهر محل ما هم داره برف میاد. 
شام که خوردیم، بابا مرتضی گفت کیانا رو ببریم برف رو ببینه. به همین خاطر لباسهای کیانا رو پوشوندیم و کلی شال و کلاه کردیم و رفتیم پشت بوم.  برف ریز و بسیار خشکی داشت میومد. اینقدر خشک که با دونه های پودرلباس شویی قابل مقایسه بود.
و قسمت جالبه ماجرا این بود که کیانا با دیدن دونه های برف تو آسمون و برخوردشون به صورتش با ناراحتی گفت: آشگاله و با تعجب به دونه های برف نگاه میکرد .
خلاصه اینکه کلی طول کشید که من و بابا مرتضی تونستیم کیانا رو قانع کنیم که برف آشگال نیست و کیانا خندون با برف ها بازی کرد و به این ترتیب ماجرا ختم به خیر شد. ;)

۱۳۸۹ دی ۲۳, پنجشنبه

پول دوستیه کیانا خانوم

بابا حاجی کیانا که از سفر کربلا برگشت برامون یه عالمه سوغاتی اورد. یکی از این سوغاتی ها یه کیف کوچیک واسه کیانا خانوم بود. بابا حاجی وقتی میخاست کیف کیانا رو بهش بده یه دو هزار تومنی هم توش گذاشت و کیانا هم خوشحال و خندون مشغول بازی با کیفش شد و ما غافل ازاینکه همون 2000 تومنی موجبات آشنایی کیانا با پول یا به قول خودش پُل را فراهم کرد. از اون به بعد تو ماشین کیانا خانوم باید پُل رو از من بگیره و بده آقای راننده و یا موقع خرید بدش نمیاد که پُل ها دست اون باشه و اون پول اجناسی که خریدیم رو بده. تو خونه هم هروقت یاد کیف سوغاتیش میفته. تند تند میگه پُل پُل. تا ما کیف رو بهش بدیم.
القصه یکی دو روز پیش وقتی بعد از ظهر با کیانا رسیدیم خونه و من مشغول جمع و جور کردن کیفهامون بودم،از کیفم یه هزار تومنی اقتاد بیرون و من بی توجه به اون داشتم بقیه چیزا رو مرتب میکردم. که شنیدم کیانا که یه کم اونورتر رو چرخش نشسته بود بلند بلند و در کمال مهربونی میگه نازی نازی. من هم درحالیکه فکر میکردم دخترم با منه و از این موضوع کلی ذوق کرده بودم، گفتم: کی نازه دخترم؟ کیانا هم با همون لحن مهربون و دوست داشتنی گفت: پُل (در حالیکه  به هزار تومنیه کنار کیفم اشاره میکرد.) 

ضدحالی بوداااا.

۱۳۸۹ دی ۱۷, جمعه

تیش تیش - دو اَبلو

کیانا: بابا بینیبیس.
بابا مرتضی: چی بنویسم؟
کیانا: تیش تیش- دو ابلو.
این مکالمه کیانا خانوم و باباش با خرید یه سری مداد شمعی برا کیانا شروع شده و تقریبا هر شب تکرار میشه.
----
آخرین باری که خاله مهناز داشت پیش ما مشقهای دانشگاهش رو می نوشت، به کیانا یه خوددار(خودکار) و کاغذ داد و کیانا خانوم مشغول خط خطی کردن شد و تقریبا کل کاغذ رو سیاه کرد. این بود که به فکر این افتادم که برای کیانا خانوم نوشت افزار مناسب سنش بخریم. مدادی با نوک کلفت و تهیه شده از موادی که اگه به چشمش خورد یا تو دهنش کرد، مسدوم نشه. چیزی که راحت گیر نمیاد. :(
هفته پیش که رفتیم شهر کتاب شهرک، دیدیم اونجا مملو از نوشت افزار "فابر کاسل" شده. یه کم که بینشون گشتیم دیدیم یه سری پاستل یا به قول خودمون مداد شمعی داره که روش نوشته "تهیه شده از موم زنبورعسل-غیر سمی". روجعبه نوشته بود +3. ولی با ذوق فراوان خریدیمشون و برگشتیم خونه. :)
همون شب دو تا از مداد شمعی ها رو با یه دفتر گذاشتیم جلو دست کیانا خانوم. که انگار دنیا رو بهش دادن. با کلی ذوق شروع کرد خط خطی کردن و از ما (مخصوصا بابا مرتضی) می خواست که براش "تیش تیش دو ابلو" بکشیم و درحالیکه به شکم خوابیده بود و پاهاش رو از پشت تکون میداد، تا موقع خواب از مداد شمعی ها کار کشید و موقع خواب با این بهانه که مدادها میخوان لالا کنن، بساط نقاشی رو جمع کردیم. کلا بهانه لالا کردن براگرفتن وسایلی که دست کیاناست،مخصوصا اون موقعی که خودش هم یه کم خوابش میاد معمولا جواب میده. ;)
از اون شب هر موقع که کیانا خانوم میبینه که کنارش نشستیم، یاد "تیش تیش" میفته و باید براش دوتا مداد شمعی و یه دفتر نقاشی بیاریم و یه یک ساعتی باهاش نقاشی کنیم و علاوه بر "تیش تیش"چیزایی مثل صندلی، الو، هتاله(ستاره)،دستش (دستکش)، کَش(کفش)،بادُنَت(بادکنک) و ... بکشیم. هرروز بیشتر از روز قبل :)

۱۳۸۹ دی ۱۲, یکشنبه

ماجرای کوتاه کردن موی کیانا خانوم!

دخترم وقتی به دنیا اومد، نسبتا موی زیادی داشت و مدل موهاش کلی بامزه بود. چون قسمت وسط سرش موهاش سیخ سیخی بود و هرکی میدیدش به شوخی میگفت :"کیانا رفته آرایشگاه و فشن کرده موهاش رو؟" یکی از عموهای من که تو شهرستان زندگی می کنه، وقتی برا بار اول کیانا رو با اون موها دید، گفت:" چرا موهای کیانا رومثل بچه تهرونی ها کردید؟" :)
خلاصه موهای کیانا خانوم همین شکلی بود تا اینکه کم کم بزرگتر شد و موهاش رشد کرد و ازاون حالت سیخ سیخی در اومد. ولی حالا دیگه کلی موهاش بلند و ژولی بود و حتما به مرتب سازی احتیاج داشت. اینطوری بود که در آستانه ی یکسالگیش به همراه خاله مهنازرفتیم آرایشگاه زنانه که موهاش رو مرتب کنیم. کیانا خانوم هم برخلاف انتظار ما که منتظر گریه و زاریش بودیم (و به همین علت هم خاله مهناز رو به عنوان یار کمکی برده بودیم با خودمون)، خیلی آروم و با متانت نشست و ما از خانوم آرایشگر خواستیم که موهای کیانا رو مدل گرد بزنه. موهای کیانا مرتب شده بود و در جشن تولدش خیلی خوب و مرتب و قشنگ بود. ولی یک ماه که گذشت و گرمای تابستون که شدیدتر شد، دیدم کیانا ازشدت گرما خیس عرق میشه و به همین علت موهاش باز به شدت نامرتب و ژولی پولی میشه. مخصوصا مواقعی که میرفتیم قائم شهر با هوای به شدت شرجی اونجا. به همین علت تصمیم گرفتیم برا بار دوم با کیانا بریم آرایشگاه ولی این بار آرایشگاه مردونه تا موهای دخترم رو مدل پسرونه و خیلی کوتاه تر از قبل کنه. اینبار رفتیم پیش آقا حمید رفیق آرایشگر بابا که وقتی شنید میخوایم کیانا روببریم پیشش.اول ناراضی بود. می گفت گریه میکنه و من دل ندارم. دیگه بابا مرتضی راضیش کرده بود و فک کنم یه جورایی تو رودربایستی قبول کرد و ما هم با این پیش فرض که کیانا با آقایون رابطه خوبی نداره و حتما گریه و زاری میکنه رفتیم پیش آقا حمید. ولی باز برخلاف انتظار ما کیانا خیلی آروم و ساکت نشسته بود و از آینه حرکات شونه و قیچی رو تعقیب می کرد و آقا حمید و ما از این عکس العملش کلی کیف کردیم.
با کوتاه شدن موهای کیانا چندین ما از دست موهای ژولی پولی راحت بودیم تا اینکه باز کوهای کیانا خانوم بلندشده و همش تو چشمش میرفت و معمولا هم به هم ریخته بود. چرا که کیانا خانوم میونه خوبی با کلیپس و گل سر نداشت. البته اگه سر یه نی نی گل سر میدید، یه کم جوگیر میشد و ازمن میخواست براش به قول خودش کلیس بزنم ولی به یه ربع نرسیده باید کلیپس خانوم رو از دهنش میکشیدم بیرون. یه بار هم براش کلیپس زدم و گفتم بذار همینطور خوشگل بمونه تا بابا بیاد و اون هم قبول کرد ولی به محض اینکه باباش اومد و دیدش، کیانا بی معطلی کلیپس روکشید از سرش درآورد. تازگی ها هم خانوم یاد گرفته بود که تا شونه به موهاش می خوره بگه:"درد میکنه." اینطوری بود که تصمیم گرفتیم دوباره موهای کیانا رو کوتاه از نوع پسرونه کنیم.
بالاخره پنج شنبه پیش تصمیم گرفتیم بریم پیش آقا حمید. بابا مرتضی که باهاش تماس گرفت، فهمیدیم یه چندتا مشتری از قبل وقت گرفتن و دیگه نوبت به ما نمیرسه. بنابراین تصمیم گرفتیم که بریم آرایشگاه سر کوچه به اسم هنر. ولی وقتی رسیدیم و به محض اینکه کاپشن کیانا خانوم رو درآوردیم، کیانا خانوم زد زیر گریه. حاضر نشد خودش رو صندلی بشینه که هیچ،بغل باباش هم زار زار گریه می کرد. اینقدر که مجبور شدم من بشینم رو صندلی و کیانا رو بگیرم. فکرش رو کنید مایی که با خیال راحت و امید به اینکه دخترمون با دیسیپلین میشینه و مو کوتاه میکنه، چه ضد حالی خوردیم.
کیانا خانوم نه تنها اشک میریخت، بلکه جیغ و داد هم میکرد و هی سرش رو میچرخوند و پا میشد و مینشست. به طوری که وقتی کار تموم شد، تمام لباس های من و خودش موی خالی شده بود. حالا با چه فیلمی موها رو از لباس ها جدا کردیم، بماند.
راستی آقای آرایشگر تو تمام مدت با صبر و حوصله و بدون اینکه عصبانی بشه، سعی میکرد کیانا رو آروم کنه و در حالات مختلف موهای کیانا رو کوتاه می کرد. در حالت هایی مثل: کیانا نشسته رو به آینه، کیانا نشسته پشت به آینه، کیانا ایستاده، سر کیانا رو شونه من و ...
آخرش هم کیانا در حالیکه جلو، پشت و دور موهاش هرکدوم یه جوری کج بود، از آرایشگاه اومد بیرون وموقع بیرون اومدن به آقای آرایشگر گفت: "بای بای" (با صدای نازک کیانایی بخونید) و همین که چند قدمی از آرایشگاه فاصله گرفتیم شروع کرد به خندیدن و شیطونی.
به این ترتیب این بار هم گذشت. دفه بعد خدا میدونه کیانا خانوم تصمیم میگیره چیکار کنه. :)


۱۳۸۹ آذر ۲۱, یکشنبه

رفتار وکردار بزرگونه

خیلی وقته از دخترم ننوشتم و کلی ناراحتم به خاطر این موضوع. ولی دلیل داشتم. دلیل هم اینه که نمیتونم هرچی که دلم می خواد بنویسم. چون ممکنه دوستانی که میخونن بگن که: اییییییش اینم با این دخترش. ما رو کشت:)) . به همین خاطر یه کم دچا رخودسانسوری شدم :( . حالا یه کم مینویسم. دوستان محترم تا هرجا دوست داشتن بخونن. D:

دخترم دیگه خانومی شده برا خودش. کلی بزرگ شده و من و باباش رو با رفتار و عکس العمل هاش بارها و بارها شگفتزده کرده و میکنه. مثلا:
1-من: کیانا؟، کیانا: هممم(درحالیکه سرش رو به چپ و راست تکون میده)، من: کیانا؟، کیانا:هممم، من(بلندترو عصبانی):کیانا؟؟، کیانا:بلههه. و این سناریو بارها تکرارمیشه تا اینکه تبدیل میشه به بازی و کیانا خانوم از روی عمد و با شیطنت"هممم"های اول رومیگه.
2- عمه مریم: کیانا دورت بگردم؟، کیانا: آیه (آره)، من(بلند و نیمه عصبانی):کیانا؟، کیانا (مجدد درجواب عمه و با توجه به لحن من):بله، من(بلند و نیمه عصبانی):بگو نه. کیانا (بلند): نههه. اینجا بود که کلی عذاب وجدان گرفتم. طفلی دخترکم.
3-کیانا وقتی حوصلش سرمیره، به من یا باباش گیر میده و با فعل "پاشووو" (تهش اوبخونید نه اُ) و در حالیکه دستمون رو میکشه. ازمون میخواد که باهاش توخونه ی فسقلیمون راه بریم. بعضی وقت ها هم میره تکیه میده به دیوار و با فریاد میگه "مامان بودو، اینجاااا" و با این دستور من باید سریع برم کنارش بشینم. تا کیانا خانوم ذوق کنه وگرنه کلی شاکی میشه. اگر هم مشغول آشپزی و یا ظرف شستن باشم میاد بین من و گاز یا من و ظرفشویی می ایسته و رو به عقب هول میده تا از اونا فاصله بگیرم و همراهش برم.
4- دخترم به کتاب خیلی علاقه داره . البته کتابهایی که عکسهای واقعی توش باشه (نقاشی زیاد توجهش رو جلب نمیکنه). مخصوصا اگه عکس نی نی باشه. که میتونه دخترم رو مدتها سرگرم کنه. ولی اگه نی نی یه تو عکس گریه کنه. دخترم باید کلی بوسش کنه و هی با ناراحتی به من نشونش بده. عکس حیوانات رو هم خیلی دوست داره و تو عکس خیلی از حیوانات رو تشخیص میده.
5- شبها از وقتی برق رو خاموش میکنیم تا وقتی کیانا خانوم بخوابه نیم تا یک ساعت طول میکشه. تواین مدت کیانا خانوم معمولا یه کتاب میاره و تو نور چراغ خواب ورق میزنه و با خودش اسم چیزایی که میتونه میگه واینقد کتاب عوض میکنه تا بالاخره خوابش بگیره. بعضی وقت من چندبار چرت میزنم در همین حین.
6- کیانا یاد گرفته فعل هایی که بلده رو به صورت اول شخص مفرد بگه. مثل: کندم. ریختم. آمدم. بستم.
7-کیانا وقتی از یه کاری خوشش بیاد، بعد از تموم شدنش بلافاصله میگه: باز. البته اول با ناز و با کلی مهربونی. اما اگه در انجام مجدد تاخیر داشته باشی. با فریاد و عصبانی اینقدر میگه "باز،باز" که مجبورت میکنه چند بار دیگه هم تکرار کنی.
8- و اما کیانا خانوم همچنان میوه نمیخوره و غذا و میان وعده هایی که باید بخوره رو به زور وبا هزار تا فیلم به خوردش میدیم. البته به تازگی از بستنی اون هم فقط وانیلی یا زعفرونی خوشش اومده و گهگاه یه مقدار میخوره. ولی تنها چیزی که از همون اول خوشش اومد و الان هم با رغبت میخوره، ذرت بو داده است. که بهش میگه پاسیلا (پاپسیلا یکی از برند های ذرت بو داده است که به شکل توپه).
خلاصه بابا و مامان کیانا این روزها به تماشای شیرینکاری های دخترشون نشستن و بارها و بارها از دیدن رفتار دخترشون به وجد میان.
این روزها در کنار دخترمون لحظاتی داریم که می خوایم با تمام وجودمون ثبتشون کنیم تا بتونیم تا آخرعمرمون شیرینیش رو حس کنیم.